خاطرات شهريور
سلام عزيزم. 







دخترم اين روزها خيلي سرم شلوغه و نميتونم بيام و برات خاطرات روزانتو بنويسم. ولي خلاصه اي از اتفاقاتي كه تو اين ماه افتاد رو برات مي زارم.
روز شنبه 92/6/9 دختر خاله من (زهره) ني نيش ساعت 12.30 شب با وزن سه كيلو و نيم به دنيا اومد، اونم يه پسر! اسمش هم محمد حسام. كه ما اون روز نتونستيم بريم عيادتش و روز دوشنبه 92/6/11 كه تعطيل رسمي بود رفتيم و ني ني كوچولو رو ديديم. كه شما خيلي ذوق كردي و باهاش بازي مي كردي و نازش مي كردي. وقتي من بغلش مي كردم اصلا حسودي نمي كردي و تازه مي گفتي مامان ببريمش خونمون.
اينجا دختر گل من، نفس مامان آماده شده كه بريم ديدن ني ني

اينم عكس محمد حسام (عزيزم چه قدر ناز خوابيده)

مهديس خانوم ما خيلي با حموم ميونه خوبي نداره و هر وقت اسمش مياد هزار تا بهونه مياره كه اول كارتون ببينم، گشنمه، خوابم مياد. ولي تا اسم اينكه بريم حموم حباب بازي كنيم، بدو بدو مياد كه اونم نصف شامپو رو هر سري تموم مي كنه كه خانوم حباب بسازه.
مامان فداي اون فيگور خشگلت بشه، دردونه من، يه دونه من

اينم عكسهاي روز چهارشنبه 92/6/13 هست كه با دوستت پارسا بازي مي كردي. كه كار ما شده اول صبح كه ميارمت مهد تا 15 دقيقه تاب بازي كني اونم فقط رنگ آبي،نميدونم چرا اينقدر به رنگ آبي علاقه داري. هر چي ميخوايم بخريم ميگي رنگ آبي. با بابا رفته بوديم برات به قول خودت اسباب بازي آموزشي دكتري بخريم هم رنگ صورتي بود، هم رنگ آبي. ولي شما گفتي رنگ آبي مي خوام. اينجا هم همونطور كه تو عكس معلومه روي آبي نشستي.




اينم عكسهاي روز شنبه 92/6/16 هست كه با دوستاي گلت اميرعلي، صدف، آويسا جون هستي.














دوست دارم عشقه من


خاطرات شهريور 
